دوشنبه, ۰۳ مهر ۱۳۹۶

داستانRSS Feed

  • نحوه مشاهده :

داستان درسی بزرگ از یک کودک

داستان درسی بزرگ از یک کودک

داستان درسی بزرگ از یک کودک , سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم… داستان درسی بزرگ از یک کودک , با دختری به نام لیزا آشنا شدم که...

ادامه مطلب »

داستان بادکنک من

داستان بادکنک من

داستان بادکنک من , سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد.. داستان بادکنک من , سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن

ادامه مطلب »

داستان شایعه

داستان شایعه

داستان شایعه داستان شایعه ,زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. همسایه اش از

ادامه مطلب »

داستان دزدیدن جوانمردی

داستان دزدیدن جوانمردی

اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست.. داستان دزدیدن جوانمردی ,اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار دلش به حال او...

ادامه مطلب »

داستان زهر و عسل

داستان زهر و عسل

روزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.. داستان زهر و عسل ,روزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت شاگرد که می دانست

ادامه مطلب »

داستان گل آفتابگردان

داستان گل آفتابگردان

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانیم. داستان گل آفتابگردان ,گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانیم.اگر...

ادامه مطلب »

داستان هــديه سـال نــو

داستان هــديه سـال نــو

داستان هــديه سـال نــو, – خانم لطفا خريداتونو بذارين روي ميز. صداي صندوقدار در گوشش زنگ زد، به آرامي سبد خريدش را خالي كرد، آن روز هم سعي كرده بود فقط به مقدار نيازش...

ادامه مطلب »

داستان گداهای بازاریاب

داستان گداهای بازاریاب

داستان گداهای بازاریاب ,دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند یکی از آنها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود مردم زیادی که از آنجا رد می شدند...

ادامه مطلب »

داستان مرد کور

داستان مرد کور

داستان مرد کور داستان مرد کور,روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.»...

ادامه مطلب »

داستان عشق شیخ ساده دل به دخترک بی دین

داستان عشق شیخ ساده دل به دخترک بی دین

جوانی ساده که ناگهان مجذوب دخترکی شد، او نتوانست نگاهش را از وی بردارد، لحظاتی به طور مداوم به او نگاه کرد. عشق دخترک در دل شیخ افتاد… داستان عشق شیخ ساده دل به دخترک...

ادامه مطلب »

نمایش خبرهای دیگر
robotblog
Load: 1756
1٫65197 queries in 1٫651 seconds.