یکشنبه, ۰۶ فروردین ۱۳۹۶

داستانRSS Feed

  • نحوه مشاهده :

داستان گل آفتابگردان

داستان گل آفتابگردان

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانیم. داستان گل آفتابگردان ,گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانیم.اگر...

ادامه مطلب »

داستان هــديه سـال نــو

داستان هــديه سـال نــو

داستان هــديه سـال نــو, – خانم لطفا خريداتونو بذارين روي ميز. صداي صندوقدار در گوشش زنگ زد، به آرامي سبد خريدش را خالي كرد، آن روز هم سعي كرده بود فقط به مقدار نيازش...

ادامه مطلب »

داستان گداهای بازاریاب

داستان گداهای بازاریاب

داستان گداهای بازاریاب ,دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند یکی از آنها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود مردم زیادی که از آنجا رد می شدند...

ادامه مطلب »

داستان مرد کور

داستان مرد کور

داستان مرد کور داستان مرد کور,روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.»...

ادامه مطلب »

داستان عشق شیخ ساده دل به دخترک بی دین

داستان عشق شیخ ساده دل به دخترک بی دین

جوانی ساده که ناگهان مجذوب دخترکی شد، او نتوانست نگاهش را از وی بردارد، لحظاتی به طور مداوم به او نگاه کرد. عشق دخترک در دل شیخ افتاد… داستان عشق شیخ ساده دل به دخترک...

ادامه مطلب »

داستان با جان و دل گوش كردن

داستان با جان و دل گوش كردن

مردي كه ديگر تحمل مشاجرات با همسر خود را نداشت، از استادي تقاضاي كمك كرد.. داستان با جان و دل گوش كردن ,مردي كه ديگر تحمل مشاجرات با همسر خود را نداشت، از استادي تقاضاي كمك...

ادامه مطلب »

داستان وضعیت ایرانی ها در جهنم

داستان وضعیت ایرانی ها در جهنم

داستانی کوتاه و جالب درباره وضعیت ایرانی ها در ادامه خواهید خواند که.. داستان وضعیت ایرانی ها در جهنم ,داستانی کوتاه و جالب درباره وضعیت ایرانی ها در ادامه خواهید خواند...

ادامه مطلب »

داستان دوایر زندگی

داستان دوایر زندگی

سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.. داستان دوایر زندگی ,وقتی کودکی هفت ساله بودم ، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به ...

ادامه مطلب »

داستان عطر شکلات

داستان عطر شکلات

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.. داستان عطر شکلات ,پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان...

ادامه مطلب »

داستان دختر کوچک و آقاي دکتر [12 اسفند]

داستان دختر کوچک و آقاي دکتر [12 اسفند]

در را شکستي ! بيا تو در باز شد.. داستان دختر کوچک و آقاي دکتر ,در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت: در را شکستي ! بيا تو در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله اي که خيلي پريش...

ادامه مطلب »

نمایش خبرهای دیگر
Load: 1139
0٫51892 queries in 0٫518 seconds.