دوشنبه, ۰۹ اسفند ۱۳۹۵

داستانRSS Feed

  • نحوه مشاهده :

داستان توبه ی مرد جوان

داستان توبه ی مرد جوان

در میان یاران پیامبراکرم صلی الله علیه واله جوانی بود که در میان مردم به حسن ظاهر شهرت داشت و.. داستان توبه ی مرد جوان ,در میان یاران پیامبراکرم صلی الله علیه واله جوانی...

ادامه مطلب »

داستان مثل مگس زندگی نکنیم

داستان مثل مگس زندگی نکنیم

دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم… داستان مثل مگس زندگی نکنیم ,دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام میگشت، جنازه اش را...

ادامه مطلب »

داستان ششمین دختر

داستان ششمین دختر

معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند.. داستان ششمین دختر ,معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ...

ادامه مطلب »

داستان وصیت نامه مرد خسیس

داستان وصیت نامه مرد خسیس

روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود.. داستان وصیت نامه مرد خسیس ,روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود...

ادامه مطلب »

داستان دوست داشتن درمقابل استفاده کردن

داستان دوست داشتن درمقابل استفاده کردن

زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش تکه سنگی را بداشت.. داستان دوست داشتن درمقابل استفاده ,زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود...

ادامه مطلب »

داستان دعوای پدر و پسر

داستان دعوای پدر و پسر

اوایل تابستون بود و پیمان هم با نمرات نچندان جالبی ترم دوم دانشگاه رو تموم کرده بود.. داستان دعوای پدر و پسر ,آدم تنهایی بود.بیشتر وقتشو با کامپیوتر و تنهاییاش تو اتاق میگذروند.انزوا...

ادامه مطلب »

داستان ظهر یك روز سرد زمستانی

داستان ظهر یك روز سرد زمستانی

وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست… داستان ظهر یك روز سرد زمستانی ,وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه ای...

ادامه مطلب »

داستان قلب کوچک

داستان قلب کوچک

قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.. داستان قلب کوچک ,مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌م...

ادامه مطلب »

داستان خانم مربی و چکمه ها

داستان خانم مربی و چکمه ها

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی.. داستان خانم مربی و چکمه ها ,خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله...

ادامه مطلب »

داستان غرور بی جا

داستان غرور بی جا

یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال آن برگهای ضعیف جدا شدند.. داستان غرور بی جا ,یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به

ادامه مطلب »

نمایش خبرهای دیگر
Load: 1131
1٫12092 queries in 1٫120 seconds.