جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۶

چرا روشنفکران با «قیصر امین پور» میانه ای ندارند؟

هفته نامه صدا – سهراب طاووسی، پژوهشگر ادبیات: با وجود افزایش روزانه انواع پیام های فضای مجازی درباره رعایت اخلاق انسانی، شاید هیچ چیز به اندازه بدنام کردن دیگران به انسان ها لذت نمی بخشد. بهانه های این بدنام کردن کم نیست: تفاوت داشتن، تنهابودن، عاشق بودن، شاعر بودن و حتی داشتن موی بلند.
 
این که آیا جامعه روشنفکری ایران توانسته اخلاق حرفه ای را رعایت کند، موضوع بحث خوابگاه های دانشجویی است. در این مطلب به رابطه یکی از شاعران در بهترین حالت متوسط ایران با این جامعه می پردازم و در این مسابقه نه چندان دوستانه نه داورم نه طرفدار تیم ها، فقط یک مفسرم.
 
سقراط خود را «خرمگسی» می دانست که روی نوک دماغ یونان نشسته است تا جامعه را تکان دهد، افلاطون درد مردم را به «جمهوریت» چاره کرد و ارسطو با «سیاست». سه گانه روشنفکر/ عوام/ حاکمیت سیاسی داستانی است به قدمت پیدایش اندیشه انسان.
 
با گذشت قرون وسطی و پاگذاشتن انسان اروپایی به عصر روشنگری، بار دیگر مفهوم روشنفکر و وظیفه اش از زیر خروارها خرافه به رو آمد. اندیشمند عصر رنسانس خود را هدایت گر جامعه و روشن کردن اندیشه های عوام را وظیفه خود می دانست.
 
چرا روشنفکران با «قیصر امین پور» میانه ای ندارند؟ 
 
عصر خردگرایی و گسترش فرهنگ علم محوری با تکیه بر مفاهیم اومانیسم و پیشرفت در یک دوره تدریجی نه چندان طولانی بر تمام اندیشه اروپایی مستولی شد. و در نتیجه آن تنها متنی قابل اعتنا بود که زبان علمی داشته و آگاهی بخشی را به شکلی شفاف و قابل فهم برای عوام انجام می داد. تمام متون چندمعنایی و چند لایه- که امروز به یمن گسترش علم زبان شناسی و نقد ادبی شرط حیاتی ادبیات است- کاملا به حاشیه رانده شدند.
 
میشل فوکو در سخنرانی در دانشگاه توکیو به شکسپیر از همین زاویه مین گرد که شکسپیر نقطه تحول- به زعم فوکو منفی- در فرهنگ غربی است، به این معنا که وی آخرین نویسنده ای است که همچنان از زبان احساس و تجربیاتی که از زیر سیطره خرد می گریزند سخن می گوید و پس از او و با گسترش «عصر نثر»، که جولانگاه نثر شفاف و علمی بود ،نثر و تفکر شکسپیر به حاشیه رانده شد و تا جهان فرامدرن که این نوع نگرش و نثر را احیا کرد به خاکستر سپرده شده بود.
 
از همان زمان، که شاعر معادل روشنفکر در نظر گرفته می شد، وظیفه اصلی روشنفکر/ شاعر آگاهی بخشی و روشنگری بود، به طوری که مشهور است مولیر در خیابان برای مردم نمایش نامه های خودش را می خواند و نقد می کرد.
 
در فرهنگ ایرانی، روشنفکر به دلیل فقدان وسایل ارتباط جمعی همواره شعر را وسیله بیان اندیشه های خود انتخاب می کرد، مثلا حافظ از شعر برای دیدگاه های سیاسی (تحسین شاه شجاع و نکوهش مخالفان)، اجتماعی (مسئله شراب خواری و سختگیری های داروغه)، فرهنگی (مسئله ادبیات در فارس و دیگر بلاد فارسی زبان)، فلسفی (تجربیات مهم تولد، عشق، درد، مرگ، و…) و حتی ورزشی (موضوع چوگان و اهمیت آن) استفاده می کرد.
 
حتی شاعری مثل فردوسی که دغدغه اصلی اش پدیده زبان و فرهنگ است نیز از این رسانه برای بیان مشکلات اقتصادی و سیاسی خود و جامعه اش بسیار بهره برده است. بنابراین، در فرهنگ ایرانی شعر همواره وسیله ای برای بیان دیدگاه های روشنگرانه یک اندیشمند بوده است.
 
اگر نماد بارز استفاده ابزاری از این رسانه در ادبیات کلاسیک فارسی را خیام بدانیم نمونه مدرن آن احمد شاملو است. شاملو اندیشه های فلسفی خود (مشخصا اومانیسم و پرسش هایی درباره ماهیت تجربیات انسانی، مذهب و اسطوره) را به زبان شعر بیان کرده است. این پدیده ارتباط مستقیم دارد با اومانیسم شاملو، زیرا اومانیسم محصول مستقیم عصر روشنگری است، تفکری که امروزه در اروپا در حال رنگ باختن است.
در مقابل عصر روشنگری، در سال 1898 با چاپ کتاب شعر «ترانه های غنایی» سروده مشترک ویلیام وردزورث و ساموئل تیلور کلریج، انسان اروپایی وارد یک دوره چهل ساله از برتری مطلق احساس، سرنگونی خردگرایی، عصیان علیه صنعت، خدا و هستی شد، به نام «عصر رومانتیسیزم».
از ویژگی های این دوره که همواره پس از روی کارآمدن مدرنیست های دوره ویکتوریا به شدت نکوهش شده و به حاشیه رانده شده و همواره نیاز به پژوهش بیشتر درباره آنان احساس شده است، تغییر نقش روشنفکر/ شاعر است. نخست آن که روشنفکر لزوما شاعر نیست.
به دلیل گسترش روزنامه و امکان انتقال سریع آن به شهرهای دوردست، بسیار از روشنفکران به نوشتن مقاله و نثر برا روزنامه های روی آوردند. نمونه مشهور آن، توماس دکوینسی است که خودش لقب «تریاک خور» به خود داده بود و فقط نثر می نوشت. شیوع این نوع نگارش مسیر شاعر و منتقد را از هم جدا می کرد، البته همچنان شاعرانی بودند مانند کلریج و حتی بعدها متیو آرنولد که هم نثر می نوشتند و هم شعر می سرودند، ولی غالبا شعر را وسیله ای برای بیان دیدگاه های عقیدتی خود نمی کردند.
شاعر دیگر وظیفه هدایت و روشنگری جامعه را نداشت، بلکه به گوشه ای در طبیعت دوردست فرورفته و در کنج تنهایی خویش و برای- به قول فارسی زبان ها- دل خویش به بیان تجربیات خویش می پرداخت. شعر وسیله ای است که کاملا در خدمت احساسات تغزلی شخص شاعر که لزوما قابل تعمیم به انسان های دیگر نیست.
اگر انتقاد سیاسی، اجتماعی هم وجود می داشت- که حتما داشت مثلا انتقاد از انقلاب صنعتی- شعر به بیان تاثیر این انقلاب بر احساسات شخصی شاعر می پرداخت. به عبارتی، هر انتقاد سیاسی و اجتماعی باید از فیلتر احساس و تخیل شاعر می گذشت.
 
چرا روشنفکران با «قیصر امین پور» میانه ای ندارند؟ 
اگر زندگی و شعر قیصر امین پور را دست کم به دو دسته تقسیم کنیم در دوره اول شاعرانگی او محدود به سرودن شعر و شعار انقلابی برای ترغیب جوانان به جنگ و تقدیس دفاع مقدس خلاصه می شود؛ بنابراین، چیزی مطابق با معیارهای روشنفکری در شعر او دیده نمی شود.
اما در مرحله دوم، قیصر را می توان از دسته دوم روشنفکرها دانست که نماینده سنتی آن در ادبیات فارسی مولوی و نماینده مدرن آن سهراب سپهری است. جامعه کتابخوان ایران هنوز هم، به حق یا ناحق، یکی از وظایف شاعر را انتقاد از وضعیت اجتماعی و سیاسی می داند، همان رسالتی که باعث شد احمد محمود رمان درخشانی مثل همسایه ها را به یک بیانیه سیاسی فصلی تقلیل دهد.
 
و چون قیصر از پرداختن به این وظیفه نه تنها سر باز زد که در برهه ای برخلاف آن عمل کرد و خود را به محافظه کاران حاکم بر دولت وقت، مورد اعتراض جامعه روشنفکری نزدیک کرد مورد طعن و توهین قرار گرفت و به حاشیه رانده شد و دولت وقت هم که قصد استفاده از این شخصیت ادبی را داشت وقتی با مقاومت قیصر رو به رو شد دست به تخریب او زد و قیصر، که مطابق نامش می باید بر شهرها پادشاهی می کرد، نه امین دولتی ها شد و نه روشنفکران؛ «نام کوچکش دیگر/ چندان بزرگ و هیبت آور نبود». اتفاق نامبارکی که اگر زنده نام منوچهر آتشی هم فقط چند ماه بیشتر زنده می ماند به دلیل گرفتن جایزه چهره های ماندگار با آن مواجه می شد.
جامعه روشنفکری ایران همواره قیصر را طرد و انکار کرده است. به این دلیل مهم که قیصر در خدمت دستگاه سیاسی و ایدئولوژیک شعر گفته و اشاره شان به چند مجموعه شعر ابتدایی قیصر است، به ویژه «تنفس صبح» و «در کوچه آفتاب». در بحبوحه جنگ و سیطره ایدئولوژی ایرانی- اسلامی، قیصر نیز در این مجموعه ها به تقدیس و تمجید وضعیت موجود پرداخت و همین نقطه آغاز جدایی وی و جامعه سختگیر روشنفکری ایرانی بود.
یکی از این خواسته ها جنگ بود: می خواستم/ شعری برای جنگ بگویم/ ندیدم نمی شود/ دیگر قلم زبان دلم نیست/ گفتم:/ باید زمین گذاشت قلم ها را/ دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست/ باید سلاح تیزتری برداشت/ باید برای جنگ/ از لوله تفنگ بخوانم/- با واژه فشنگ…. (شعری برای جنگ).
در این شعر، قیصر زبان گفت و گو را یکسره انکار کرده و از جنگ می گوید، چیزی که امروزه ترویج خشونت عریان نامیده می شود و نمونه آن را می توان در فیلم های هالیوود به فراوانی دید. در همین شعر کاملا احساسی تصاویر دردناکی از اثرات جنگ در گوشه و کنار شهر دزفول- نماد ایران- دیده می شود (اثرات جنگ از متن شعر فراتر رفته و خواننده احساس می کند خود راوی نیز در نتیجه خشم و درد ناشی از جنگ عقده انتقام دارد) که دل نازک را به خشم می آورد اما هیچ پرسشی در ذهن مخاطب خود ایجاد نمی کند و خواننده، شعر را تنها با بغضی سنگین در گلو به پایان می رساند.
شعر «مردی که او کشت» سروده توماس هاردی هم شعری است درباره جنگ، اما نه در مدح جنگ بلکه شعری است درباره عذاب وجدان مردی که در جنگ دشمن خود را کشته و اکنون گرفتار هجمه شدیدی از عذاب وجدان شده است به طوریکه همه زندگیش مختل شده و حتی نام شعر- و تمام شعر- را برای او سروده است. یا رمان معروف اریش ماریا رمارک به نام «در جبهه غرب خبری نیست» که روایت دردناکی از پلیدی های جنگ و اثرات آن بر نسل های بعد است. شعر قیصر تسکین دردهای بی شمار مردم (که من گواهی می دهم خیلی از آن ها عین واقعیت است) را در انتقام و جنگ بیشتر می بیند.
 
چرا روشنفکران با «قیصر امین پور» میانه ای ندارند؟ 
اما نکته ای که جامعه روشنفکر ایرانی نادیده گرفته است دو کتاب آخر قیصر است، همان هایی که پس از راه اندازی پویش در ترغیب سید محمد خاتمی را برای ورود به انتخابات سرود: «دستور زبان عشق»، «گل ها همه آفتابگردانند». در «گل ها همه آفتابگردانند» قیصر به نوعی به گذشته خود پاسخ می دهد. او اینک پیروزی واقعی را «نه در جنگ/ که بر جنگ» (طرحی برای صلح «3») می جوید.
 
به جای شعری برای جنگ، او در این کتاب طرح هایی برای صلح آورده است و در همه این شعرهای اخلاقی- عرفانی جنگ را نکوهش کرده است، به نوعی گذشته خود را، و از مخاطب خود می خواهد «بیایید از عشق صحبت کنیم». در حقیقت، همزمان با تغییر دیدگاه سیاسی قیصر امین پور، مانند بیشتر همرزمانش، از ایدئولوژیست به اصلاح طلب و سپس عرفان غیرسیاسی، زبان شعر او نیز متحول می شود:
و خواب در دهان مسلسل ها/ خمیازه می کشد/ و کفش های کهنه سربازی/ در کنج موزه های قدیمی/ با تار عنکبوت گره می خورند/ روزی که توپ ها/ در دست کودکان/ از باد پر شوند». (روز ناگزیر)
«گل ها همه آفتابگردانند» شامل 49 شعر نو، 35 غزل، 3 رباعی، 2 دوبیتی و یک قصیده و «دستور زبان عشق» شامل 24 شعر نو، 29 غزل، 12 رباعی و یک دوبیتی است. در نخستین اشعار قیصر مانند «تنفس صبح» نوعی آرمان گرایی ایدئولوژیک به چشم می خورد که نقطه آغاز حرکت او در خیابان ادبیات است.
 
در همین دوره است که او در راستای تحقق آرمان هایش به جبهه می رود و به ترویج ایدئولوژی اش می پردازد. در این دوره شعر او سرشار از فداکاری، خشونت، فقدان بازی های زبانی، غلبه ابژه و ایمان راسخ به باورهاست. چیزی که در دوره پایانی شعر او، به ویژه در «گل ها همه…» به نوعی آرامش خیال، بلوغ زبان، برتری سوژه و درونگرایی، تردید و ایهام در کلام منتهی می شود.
 
چرا روشنفکران با «قیصر امین پور» میانه ای ندارند؟ 
در شعرهای دو مجموعه پایانی قیصر حتی می توان رد پای افسردگی و یأس ناشی از عدم تحقق آرمان ها را نیز دید. در «دستور زبان عشق» تلخی ناشی از شکست یک رویا را حتی در دورترین شعرهای مجموعه می توان  دید:
ما بی صدا مطالعه می کردیم/ اما کتاب را که ورق می زدیم/ تنها/ گاهی به هم نگاهی…/ ناگاه/ انگشت های «هیس»!/ ما را از هر طرف نشانه گرفتند/ انگار/ غوغای چشم های من و تو/ سکوت را/ در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!
حضور کلمات بی صدا، هیس، نشانه گرفته شدن، تنهایی و سکوت فراتر از پرداختن به فضای اجتماعی- سیاسی به نوعی شکستن رویا (= مطالعه) اشاره دارد و شاید از فضایی سخن می گوید که رویا را در آن شکسته اند، مانند آنچه در «روایت رویا» از همین مجموعه انجام داده است.
گل ها همه… با شعری شروع می شود با عنوان «انکار» و اولین خط آن عشق است: از تمام رمز و رازهای عشق. آیا این که نقطه آغاز کتاب کلمه «انکار» است گواهی بر این نیست که قیصر در کتاب قصد دارد گذشته پر از خشونت خود را انکار کند؟ بهتر است پاسخ این پرسش را در شعر دوم همین مجموعه جست و جو کنیم: ترانه آبی اسفند.
شعر ترانه آبی اسفند، شعری ست به غایت ساده و صمیمی. تصویری از یک صبح دل انگیز اسفند و حیاط خانه و صبحانه و چای و اندیشیدن به گذشته و در پایان عشق. سادگی شعر به این دلیل است که درباره عشق است، یعنی پدیده ای که در خط پایانی «یک اتفاق ساده و عادی» تعریف می شود.
شعر علاوه بر فضا، ضرباهنگ کند و آرامی هم دارد و با «آسمان شروع می شود». «آسمان» که «ناگهان آبی است!» (ناگهان به دلیل هوای غالبا ابری زمستان است نه دود باروت)، همان آسمانی که در شعری برای «جنگ آبی» نبود و از سویش مرگ می بارید و آن قدر دود و باروت شهر را گرفته بود که اصلا راوی آن را نمی دید (کلمه «آسمان» در تمام شعر به کار برده نمی شود)، و با عشق که «شاید اتفاقاتی ساده و عادیست»، به پایان می رسد.
 
یعنی راوی سفری را از آسمان آغاز می کند، به زمین می آید و عشق را در سادگی یک زندگی معنوی می یابد. راوی دیگر آن شخصیت انتقام جو می خواهد مهربان باشد، «با تمام چیزها از سنگ تا انسان». او دیگر منطق گفت و گو را یکسره انکار نمی کند چنان که در شعر جنگ کرده بود.
 
تمام شعر «ترانه آبی…» که شعری نسبتا طولانی است بر نامه، مکالمه و مهربانی استوار است:
گپ زدن از هر دری،/ با هر در و دیوار/ بعد هم احوالپرسی. با دوچرخه/ با درخت و گاری و گربه/ با همه، با هرکس و هر چیز…
نامه های ساده باری اگر جویای حال و بال ما باشی…
نامه های ساده بد نیستم اما…
نامه های ساده دیگر ملالی نیست غیر از دوری تو…
بنابراین، رابطه قیصر و جامعه روشنفکری ایرانی محصول اشتباهات دو طرف این بازی است. قیصر در ابتدای راه کمی با سرعت زیاد می راند و جامعه روشنفکری ایران هم همان درد تاریخی بسته بودن و عدم پذیرش تغییرات افراد را داشت. جامعه ای که کوجکترین اشتباه فرد را همیشه آخرین اشتباه دانسته و این رویکرد خود را بارها نشان داده است. به همین دلیل، باید قیصر متاخر را از سر نوشت!

برترینها


  • Comments Off
  • 25509 بازدید
robotblog
Load: 2531
1٫65989 queries in 1٫659 seconds.