شنبه, ۰۳ تیر ۱۳۹۶

دیگر کسی از «مسگرها» خبر نمی گیرد…

هفته نامه کرگدن – مریم اطیابی: اگر کسی هم سراغی از مسگرها بگیرد یا مانند روزنامه نگاران و تاریخ نگاران به دنبال ثبت خاطره هاست یا یکی، دو قطع ظروف کوچک می خواهد به یادگار برای تزیین چیدمان خانه اش.

بساط دستفروشان پهن است و مغازه داران فرصت سر خاراندن ندارند. آدم ها تند تند یکی پس از  دیگری پله های مترو را دو تا یکی بالا می آیند. این جا صدای نبض اقتصاد تهران به خوبی شنیده می شود. از خیابان پانزده خرداد غربی که به سمت ناصرخسرو حرکت کنید، درست در دل بازار بزرگ تهران قرار می گیرید.

ناصر نجمی در کتاب «طهران عهد ناصری» درباره خیابان پانزده خرداد می نویسد: «بخش جنوبی ارگ سلطنتی از تقاطع خیابان ناصریه (ناصرخسرو فعلی) تا گلوبندک جباخانه بود و دهانه های بازار بزرگ و بازار کفاش ها و سبزه میدان و در جنوبی تکیه دولت و دوستاق خانه (زندان) و جباخانه دولتی (انبار لباس های نگهبانان) در این خیابان قرار داشت.» این خیابان در دوره پهلوی اول و به دستور «بوذر جمهری»، شهردار وقت تهران، تعریض و نام وی بر این خیابان نهاده شد.
 
 دیگر کسی از «مسگرها» خبر نمی گیرد...
حالا رو به روی کاخ ثبت جهانی گلستان دیگر نه اثری از «مدرسه جعفری» هست نه «سرای دلگشا»! داستان وقتی تلخ تر می شود که هر دو بنا روزگاری در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسیده بودند اما به یُمن بازار داغ سود و سودا به جای مدرسه جعفری پاساژ رضا در چندین طبقه میزبان مشتاقان خرید لباس است و به جای سرای دلگشا مجتمع تجاری که هنوز امر و نهی های سازمان میراث فرهنگی برای کوتاه سازی ارتفاع آن راه  به جایی نبرده است.
با هر قدم به بازار بزرگ تهران نزدیک تر می شود. سرزمین هزار و یک شب! بازار کفاشان، بزازان، لباس فروشان، طلافروشان، توتون فروشان، بازار حضرتی، نوروزخان، بازار مسجد جامع، بازار بین الحرمین و… شاهرگ حیاتی تهران قدیم با تمام خاطراتش گم شده در هیاهوی روزمرگی ها. وارد بازار که می شوید در امتداد جنوبی چهارسوق بزرگ به طرف گذر «لوطی صالح»، ضلعی شرقی راسته بازار مسگرها، کوچه «هفت تن» قرار دارد.
این روزها بازار مسگرها تنها نامش زنده است. دیگر خبری از مس و آتش و چکش نیست. اینک به جای زبان مسگرها باید گوش به قیمت تریکوفروشان سپرد که رقیب بلامنازع بازار مسگران شده اند؛ آن گونه که بیش از چند مغازه دیگر کسی در این محدوده سودای ساخت و فروش مس را ندارد.
 
افزون بر قیمت بالای مس ورود انواع قابلمه های سرامیک و تفلون، بلوری جات، چینی جات و آرکوپال ها دیگر رمقی برای مسگران باقی نگذاشته است. شاید با دیدن زرق و برق لباس ها گوش  ها را دیگر تاب شنیدن صدای چکش بر سینه ظروف مسی نیست. این هم لابد از مواهب مدرن شدن است! اگر کسی هم سراغی از مسگرها بگیرد یا مانند روزنامه نگاران و تاریخ نگاران به دنبال ثبت خاطره هاست یا یکی، دو قطعه ظروف کوچک می خواهد به یادگار برای تزیین چیدمان خانه اش. برای همین سکوت میزبان بهتری است از صدای آرشه ناهمگون مسگرها بر ساز ناکوک ویولن تاریخ!
 
 دیگر کسی از «مسگرها» خبر نمی گیرد...
کمی پایین تر برق خاصی بر چشمان گذر «لوطی صالح» دیده می شود. او هم ناگفته های بسیاری دارد. دیگر در این گذر اثری از اتاق کاهگلی نیست. همان اتاقی که جمالزاده در «قصه های کوتاه برای بچه های ریشدار» از آن سخن می گوید: «پسرش ماشاءالله نام سیزده ساله بود و با مادرش خدیجه سلطان و خواهرک پانزده ساله اش گلنار. زیر گذر لوطی صالح در خانه تنگ و تاریکی دو اتاق کاهگلی بیش نداشت و طاق یکی از آن دو اتاق هم ترک برداشته و چکه می کرد. اجاره نشین بود…»
لوطی صالح هم دیگر نیست تا ببیند چه بر سر بازار تهران آمده است. داستان غریبی دارد این لوطی. اهل بازار امین بوده و در جنوب بازار بین الحرمین و کوچه هفت تن زندگی می کرده است. با خشمی که آقامحمدخان (قاجار) بعد از قتل برادرش جعفرقلی خان به دلیل صحبت های لوطی در مجالس سلطنتی بر او می گیرد، بین لوطی صالح بریده می شود.
لوطی صالح چشم پاک و فروتن، دستگیر نیازمندان و فقرا بود و به خاندان آل علی (ع) ارادتی ویژه داشت تا آن جا که سنت «علامت کشی» در ایام سوگواری حسینی (ع) را از ابتکارات او می دانند. درباره او این داستان هم نقل قول می شود: «در سالی که قحطی که خشکسالی آمده بود، روزی مردم راهی بیابان های اطراف تهران شدند که نماز باران بخوانند. لوطی صالح هم دایره اش را به دست گرفت و همراه آنان به بیرون شهر رفت و روبه آسمان دایره زد و خواند: «نم نم باران به می خواران خوش است/ رحمت حق بر گنهکاران خوش است» دایره می زد و می خواند و اشک می ریخت که یک باره دانه های باران سر و صورت مردم تهران را خیس کرد.»
هنوز این محدوده قصه ناگفته دارد. چشم هایتان را که از گچبری های سیاه شده چهارسوق بگیرید و راهی کوچه باریک و کم عرض هفت تن شوید، پاساژی را می بینید که با تمام پاساژهای بازار تفاوت دارد تا آن جا که ملقب به پاساژ «آنتیک» شده است. معماری، ستون ها و پله های این پاساژ نشان از ذوق مالک و سازنده آن دارد.
رضا حشمتی، کارشناس میراث فرهنگی استان تهران، می گوید: «اکنون عمارت بیرونی این بنا کامل تخریب شده و  به صورت پاساژهای چند طبقه درآمده اما اندرونی خانه اکنون حجره «حاج آقا تبریزی» است. کاشی های هفت رنگ این بنا و نوع معماری بر جای مانده در برخی نقاط این اندرونی کاملا شبیه تکیه معاون الملک کرمانشاه است. در پرونده ثبتی آن آمده که آقای وطنی صاحب بنا فوت کرده است. او در زمان حیات به جمع آوری اشیای مختلف از جمله ظروف فلزی، چینی، سفال، فرش، مبلمان، خط، کتاب و پارچه پرداخته و خانواده متوفی مایل بودند که بنا به سازمان میراث فروخته شود.»
اکنون پاساژ آنتیک در سه طبقه شامل سقف شیشه ای بالای محوطه با طارمی ها و شیشه های رنگی در مرکز، حوضخانه در زیرزمین با نقاشی ها و کاشیکاری های خشتی تزیینی با نقوش برجسته و مجلس بزم و عروسی و زمینه لاجوردی در ازاره های بنا، بخاری و تزیینات گچبری در گوشواره های غربی طبقه همکف، شاه نشین و تالار آیینه با تلفیق هنرهای معرق، منبت، آینه کاری، گچکاری، کاشیکاری، مقرنس، ارسی ها، شیشه های رنگی، بادگیرهای ساده و درهای چوبی قدیمی هوش از سر همگان می برد.
 
 دیگر کسی از «مسگرها» خبر نمی گیرد...
زمانی در اطراف این محدوده سفارت روس و انگلیس بوده و اعیان نشینان قاجار در این منطقه زندگی می کردند اما در پرونده ثبتی این عمارت نیامده که در دوره قاجار متعلق به چه کسی بوده است. در توضیح آن آمده است: «در نقشه های سال 1309 و 1275 هجری قمری شهر تهران که به عنوان اسناد تاریخی این شهر می توان به آن رجوع کرد نشانی از عمارت مذکور وجود ندارد اما این موضوع شاید به دلیل انتساب عمارت به یکی از افراد سرشناس زمان خود بوده و در مقایسه با سایر ابنیه ای که روی نقشه با نام مشخص شده، از اهمیت کمتری برخوردار بوده است و یا علت دیگری که برای این موضوع می توان یافت، ساخت آن در اواخر دوره قاجار و بعد از تهیه نقشه سال 1309 هجری قمری است.»
برخی از راهنمایان گردشگری تهران و تهران شناسان این بنا را به «علی خان فراش باشی» قاتل امیرکبیر یا حتی پسرش محمدحسن خان اعتمادالسلطنه سیاستمدار، مولف و مدیر چندین نشریه عصر ناصری نسبت می دهند، اما حمید ناصری کرمانشاهی، تهران شناس، در این باره می گوید: «خاطرم هست در اواسط دهه هفتاد روزی در کاخ گلستان نزد خانم ثقه الاسلام مدیر این مجموعه بودم که مالکان خانه با آلبومی از عکس های آن نزد ایشان آمدند و درخواست داشتند ارتباطی بین آن ها و مسئولان ذی ربط سازمان میراث برقرار کند تا این عمارت ر ا به آن ها بفروشند.
 
تا آن جا که به یاد دارم این بنا متعلق به عین السلطنه- قهرمان میرزا سالور- دومین فرزند پسر شاهزاده عبدالصمد میرزا عزالدوله بن محمدشاه قاجار؛ یعنی برادرزاده ناصرالدین شاه بود که البته طی عمر هفتاد و چندساله خود صاحب شغل مهمی نشد اما «روزنامه خاطرات عین السلطنه» توسط ایرج افشار در ده جلد گردآوری شده است.»
البته ناصری محض اطمینان خاطر از استاد عبدالله انوار هم پیگیر این موضوع شد که به گفته انوار املاک اعتمادالسلطنه بیشتر در محدوده لاله زار است و در این منطقه ملکی ندارد.

برترینها


  • Comments Off
  • 28078 بازدید
robotblog
Load: 1006
0٫72586 queries in 0٫725 seconds.