سه شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۷

نکاتی درباره زمین‌لرزه باختر

هفته نامه کرگدن – شروین وکیلی: نخستین آموختنی از زلزله کرمانشاه آن بود که شکاف میان دولت و ملت همچنان برپاست اما اختلال چندانی ایجاد نمی کند؛ مردم هر آنچه لازم بدانند خود انجام می دهند. زلزله اخیر غرب ایران زمین بی شک یکی از نقاط عطف در جنبش های اجتماعی مردم دوران ما بوده است. الگوهایی از رفتار جمعی که طی دهه های گذشته تجربه و آزموده شده بود، در این جا با صراحت و آشکارگی کامل نمایان شد.
 
از سویی نکاتی آموزنده و گاه غافلگیرکننده را گوشزدمان کرد و از سوی دیگر پرسش هایی نو را برانگیخت؛ این دو رکن اصلی هر نگاه پژوهشگرانه است که در برخورد با هر پدیدار اجتماعی مهمی حاصل می آید. آنچه رخ داد دو سطح عیان و علنی داشت که با لایه های فراوان از روندهای پنهان و جریان های غیرصریح و گاه کتمان شده به هم چفت و بست می شدند. در یک لایه، خودِ زمین لرزه را با عینیت مهیب و ویرانگرش داشتیم: یکی از شدیدترین زلزله های سال های اخیر که خوشبختانه در عمقی زیاد رخ داد وگرنه می توانست خرابی ها و تلفاتی بیشتر به بار آورد.
 
پیامدهای این زلزله ویرانی خانه های شهری و آسیب به بافت های روستایی و کشته و زخمی شدن مردمان بود. در کنار این سطح فیزیکی- زیست شناختی، یک سطح عینی و روشن روانشناختی- اجتماعی هم داشتیم: مردمان به شکلی خودجوش و در مقیاسی بی سابقه برای یاری به آسیب دیدگان بسیج شدند. برخی پاکدلانه و برخی خودنمایانه، برخی با کمک های کلان و برخی با یاری های جزئی، گروهی اندک با کردار و جمعی بیشتر با گفتار همدلانه و همدردی، در موجی گسترده و همگرا از رفتار اجتماعی به این رخداد واکنش نشان دادند. این ها اموری نمایان و عینی است و بحثی ندارد، اما در این میان لایه های دیگری از رخدادها در کار بود که تنش ملموس بیرونی را به رفتارهای جمعی معنادار متصل می کرد. در این نوشتار خواهم کوشید برخی از آن ها را- به صورت گزاره هایی رسیدگی پذیر یا پرسش هایی قابل پیگیری- شفاف سازم.
 
سه نکته درباره زمین‌لرزه باختر 
 
نخست: آموختنی ها
 
چند ماه پیش از زلزله، رمان «فرشگرد» که سال ها پیش نوشته بودم، انتشار یافت؛ رمانی علمی- تخیلی درباره انقراض انسان که با این جمله آغاز می شد: «همه چیز از زلزله بم شروع شد…» تا حدودی ماجرا چنین است؛ یعنی خیلی چیزها با زلزله بم آغاز شد و پایان یافت. این پرتلفات ترین زلزله تاریخ معاصر ماست که چند رخداد مهم در آن واقع شد؛ رخدادهایی که شکل تحول یافته شان را در زلزله کرمانشاه هم می بینیم. نخست آن که همدردی و همدلی مردم درباره زلزله بم اندک بود.
 
مردم این سانحه برای نخستین بار نشان دادند که به نهادهای دولتی اعتماد ندارند و از این رو کمک های مردم شان قدری دیر و با اختلال به دست سانحه دیدگان رسید. بعضی از آن ها که در همسایگی روستاهای خویشاوندان شان بودند با راهزنی در یاری رسانی اختلال ایجاد می کردند و مواردی از جرم و کژرفتاری در منطقه نمایان بود. مردم در نهایت به شکلی خودسازمانده و خودجوش یاری رسانی کردند و این در کنار کمک های چشمگیر خارجی و دولتی قرار گرفت، اما نمایان بود که شکافی میان دولت و ملت دهان باز کرده است و مردمان راهی نو می جویند. در ضمن این را هم بگویم که در زلزله بم بی تفاوتی ای در میان مردم دیده می شود کهنه پیش از آن- و نه خوشبختانه پس از آن- شاهدش نبودیم. برای نمونه در همان روز زلزله می دیدیم جوک هایی درباره آن ساخته شده است و این هیچ علامت خوبی نبود.
 
در زلزله های بعدی اما آن رفتارهای ناشایست از میان رفت و الگوهای سزاوار باقی ماند. در زلزله آذربایجان افتخار ایفای نقش در سازماندهی یاری رسانی های مردمی را داشتم؛ شاهد بودم نیروهای مردمی تنها به هل کوچکی نیاز داشتند تا به انسجامی برسند و خویشکاری ای برعهده بگیرند و به هم متصل شوند. در زلزله کرمانشاه حتی این هل هم لازم نبود و خود به خود هر آنچه می بایست رخ دهد، رخ داد. مردم در میان خود ریش سپیدان و گیس سپیدانی یافتند، یاری هایشان را سامان دادند و طرح هایی گاه مفصل و پیچیده را برای یاری رسانی به انجام رساندند… و دیگر کسی برای هموطن دردمندش جوک نساخت.
 
پس نخستین آموختنی از زلزله کرمانشاه آن بود که شکاف میان دولت و ملت همچنان برپاست، اما دیگر اختلال چندانی ایجاد نمی کند. چرا که مردم هر آنچه لازم بدانند خود انجام می دهند، کارآیی و پاکدستی و سرعت انجام کارشان هم از نهادهای رسمی بسی بیشتر است؛ اگر نگوییم قابل قیاس نیست؟ این نکته نیز شایان توجه است که نهادهای رسمی درگیر در ماجرای ویرانی باختر خردمندانه تر انتخاب شده بودند. برخلاف نهادهای مداخله گر در آذربایجان که دلسوزانه، اما کمی پریشان و تا حدودی تحکم آمیز رفتار می کردند، نهاد غیردولتی رسمی (هلال احمر) و نهاد دولتی رسمی (ارتش) که در یاری رسانی ورود کردند، کار خود را بهتر بلد بودند و خوشنام تر و کارسازتر از آب درآمدند و پلی را که میان دولت و ملت نبود ایجاد کردند، بی آن که مانند بار پیشین اصرار داشته باشند کسی از روی آن بگذرد. این درس بزرگی بود که گویا آموخته شده باشد؛ چرا که یاری دادن، همواره پیشنهادی است و نه هرگز اجباری.
 
دومین آموخته مهم آن بود که در هنگامه مصیبت مردمان زلزله زده و خروش یاری رسانی هم‌میهنانشان، چیزهایی دود شد و به هوا رفت. مهم ترینش به نظرم شعارهای قوم گرایان و نفرت پراکنانی بود که- برخی شان بنا به ماموریت و اغلبشان از سر نادانی و بلاهت- به تفرقه و دشمنی میان اقوام ایرانی دامن می زنند و به پیامدهای خونین و نمایانش در سرزمینمان نمی نگرند.
 
آنان که رمزهایی استعماری و دروغین میان پیکره درهم تنیده «ایرانی ها» ترسیم می کردند و در کین زایی و نفرت پروری و تفرقه و تجزیه می کوشیدند، ناگهان به لکه هایی تیره و ناچیز تبدیل شدند که در سیل پاک کننده مهر مردمان به مردمان شسته شد و ناپیدا گشت. یعنی دومین نکته مهم درباره این زلزله، ظهور و بروز دوباره همبستگی ملی ایرانیان بود که البته پس از مهار برنامه هفتم آبان امسال و در تداوم راهپیمایی اربعین و در پسِ شکست خوردن برنامه بارزانی در اقلیم کردستان، موقعیت تاریخی ویژه ای هم پیدا کرده بود و معنایی پیچیده تر و برجسته تر به دست آورده بود.
 
سه نکته درباره زمین‌لرزه باختر 
 
سومین آموخته که پیچیدگی های بسیار داشت و پرسش های فراوانی از دل آن بیرون آمد، به تغییر جهت گروه مرجع جامعه مربوط می شود. سردرگمی مردم در این مورد که به چه کسی اعتماد کنند و چه مرجعی را برای سازماندهی فعالیت های یاری رسانی برگزینند، بیشتر از هر جا در زلزله بم نمایان بود. در همه جامعه های سنتی، نخستین و جاافتاده ترین گروه مرجع برای سازماندهی های مردمی، رهبران دینی و روحانیون جامعه هستند.
 
در حادثه آذربایجان نمایان شد که مردمان این مرکز سنتی را به کلی کنار گذاشته و گروه مرجع تازه ای برگزیده اند. برخلاف انتظاری که در ابتدای کار داشتیم، بر ورزشکاران و هنرمندان- که در همه جای دنیا نامزدهای اصلی این نوع فعالیت ها هستند- مستقر نشدند و با گذار از ایشان به متخصصان و دانشگاهیان تکیه کردند. این نکته بسیار معناداری بود که در زلزله آذربایجان بسیاری از نیروهای سازمان دهنده و رهبران اصلی جریان یاری گری مردمی، نخبگان دانشگاهی و متخصصان (پزشکان، مهندسان، جامعه شناسان، روانشناسان و…) بودند که به شکلی خودجوش توسط مردم برگزیده می شدند. در جریان یاری رسانی به باختر کشور نمایان شد که این الگو تکرارشونده و تثبیت شده است و مردم به واقع گروه مرجع تازه ای را برای خود برگزیده اند.
 
در کنار هنرمندان و ورزشکاران که لایه مرسوم و مدرن در این زمینه هستند و روحانیون که لایه سنتی- و تنها در ایران- حذف شده محسوب می شوند، یک گروه مرجع نوپدید و بی سابقه در میانه تثبیت شد که از دانشگاهیان تشکیل شده است. آنچه در این مورد شاهدش هستیم از سویی نشانگر بلوغ و پختگی بدنه جامعه ایرانی است، اما از سوی دیگر با توجه به ویرانی دانشگاه ها طی دهه های گذشته و افول معیارهای «تخصص دانشگاهی» زیر فشارهای سیاسی یا فسادهای اداری، اندیشه انگیز هم هست. این نکته را هم باید در نظر داشت که آشفتگی های برخاسته از زلزله، فضایی از ابهام و سردرگمی ایجاد می کند که در آن می توان بروزهایی نامنتظره و حساب نشده از رفتارهای درونی مردمان را تماشا کرد.
 
در شرایط بحرانی و آشوب گونه است که نقاب ها از چهره ها می افتد و ترس ها و ضعف ها و فرودستی ها نمایان می شود، درست به همان ترتیبی که جوانمردی ها و بزرگ منشی ها و توانمندی ها نیز در همین عرصه مجال بروز پیدا می کند. از این رو این الگوی رفتاری ناشایست که در قالب «سلفی گرفتن با زلزله زده ها» می بینیم و قاعدتا نوعی عقده حقارت و میل به مطرح کردن خود است، از عوارض عادی و طبیعی چنین موقعیت هایی محسوب می شود. حتی در زمینه یاری رسانی به مردمان آسیب دیده هم مشابه چنین رفتارهایی – با قدری پیچیدگی و ضعف اخلاقی شدیدتر- دیده می شود، خواه سازمان هایی که خبررسانی درباره یاری رسانی هایشان را با بوق و کرنا و پرچم و درفش برافراشتن انجام می دهند و در میانه این هیاهو بیشتر با هدف تبلیغ خود فعالیت می کنند تا «سلبریتی»هایی که درباره نقش شخصی خود در یاری رسانی ها- اغلب با اغراق و درشت نمایی- تبلیغ می کنند.
این رفتارها- که بی شک ناشایست و نازیبا هم هست- از ضعف شخصیتی و ایراد شخصی بر می خیزند و نباید آن را با نفسِ یاری رسانی که کرداری نیک و درست است، درآمیخت. باید دیر یا زود این را بیاموزیم که کردارها و نمودها را جداجدا و منصفانه مورد ارزیابی و داوری قرار دهیم، چندان که بتوانیم کنش یاری گرانه فردی یا سازمانی را از غوغا کردن و تبلیغ درباره اش جدا کنیم، اولی را بستاییم و تشویق کنیم و دومی را با نکوهش و بی اعتنایی طرد کنیم.
 
در پایان این را به عنوان یک مشاهده شخصی بگویم که الگوهای مشابهی از خودنمایی و اپیدمی «سلفی گری!» در همه جای دنیا هست و در ایران تا جایی که من دیدم شدیدتر از جاهای دیگر نیست. تنها تفاوتش آن است که چون گروه مرجع مردم به سمت دانشگاهیان چرخش کرده و چنین رفتارهایی در میان ایشان هم نمود می یابد، بیشتر توی ذوق می زند؛ اما در نهایت کردارهای نیک و درست است که به جا می ماند و تبلیغ هایی از این دست در بایگانی انبوه رخدادهای زننده و سطحی باقی می ماند و فراموش می شود. آنچه باقی می ماند پیامد کردارهای سنجیده و اخلاقی آنانی است که در سکوت و بی منت و غوغا برای بهبود حال هم وطنانشان می کوشند و آنچه را می کنند پاداشی سزاوار برای آنچه می کنند، می دانند.

برترینها


  • دیدگاه‌ها خاموش
  • 17906 بازدید
robotblog
Load: 2992
2٫70337 queries in 2٫703 seconds.