دوشنبه, ۰۱ مرداد ۱۳۹۷

سباستین نیستم، ضابطیانم!

روزنامه هفت صبح – یاسر نوروزی: تازه ترین سفرنامه منصور ضابطیان، مجری پیشین صدا و سیما، با عنوان «سباستین» در عرض یک ماه به چاپ سوم رسید…

عید یک سالی را یادم است که راستش زهرمار گذشت! چون با یکی از خویشان فرهیخته رفتم سفر و پیر شدم. از کله صبح، ما را خرکش می کرد برویم تماشای ابنیه تاریخی، مکان های توریستی، سواحل مقبول، موزه های معروف و من اصلا راستش نفهمیدم آن کشور بالاخره چه شکلی است. دقیقا حس کسی را داشتم که پشت لپ تاپ نشسته ام و دارم درس جغرافی حفظ می کنم. نمی دانم این نوع سفر رفتن چه فایده ای دارد؟ اصلا ما می رویم سفر چه کنیم؟ آدم های دیگر را بشناسیم. لااقل جذابیت سفر برای من این است. نه اینکه جزوه نامه ای از بر کنم که وقتی برگشتم برای دیگران پز بدهم.

 
ابنیه تاریخی خوب هستند و من هم راجع به آن ها زیاد خوانده و می خوانم. ولی واقعا بخشی از سفر این است رفقا. یا دلم نمی خواهد بروم سفر، زیر کولر، باد بگیرم و به قول طرف با «شلوارک جوجه باد بزنم»! برای همین هم هست که سفرنامه های منصور ضابطیان به دلم نشست. نگاه او در سفرنامه نویسی همان چیزی بود که به آن اعتقاد دارم. نوعی بازیگوشی شخصی در سفر.
 
 سباستین نیستم، ضابطیانم!
ممکن است بروم شهر یا کشوری و اصلا پا به مکانی که همه می روند نگذارم. «انسان»ی که دنبالش هستم ممکن است در کوچه پس کوچه های گمشده ای نشسته باشد پای دیواری در حال ساز زدن. یا دوره گردی که به من برخورد با همان زبان بی زبانی شروع کنیم به حرف زدن. این بی زبانی، باور کن گاهی از تمام زبان های زنده دنیا بیشتر حرف دارد. از این بی زبانی ها من بیشتر فهمیدم و به اشتراک بیشتری با آدم های مقابل رسیدم.
 
چون همیشه چیزی که همه دنبالش بودند، چیز درخوری نبود. زندگی به من ثابت کرد گاهی آنچه جلوی پای من است، همان چیزی است که سال ها در پی اش بوده ام. برای همین سفر رفتن شاید گاهی بروشورهای اطلاعاتی نخواهد. دو چشم می خواهد، دو گوش و دو پا برای گشتن؛ پیدا کردن؛ رسیدن. چون کسی که در نهایت قرار است پیدا کنم خودم هستم؛ خودم.

با ایده اولیه سفرنامه ها شروع کنیم. «مارک و پلو» را چاپ کردی تا رسید به «سباستین» که اواخر سال گذشته منتشر شد.

ایده سفرنامه ها از مجموعه گزارش های من در مطبوعات شروع شد. درواقع این سفرنامه ها را در سال هایی که در مطبوعات کار می کردم می نوشتم. از همان اول که شروع به نوشتن این سفرها کردم، دیدم که برای مخاطبان جذاب بود و خوانندگان نشریاتی که در آن کار می کردم منتظر بودند که هر از چندگاهی، گزارشی از یکی سفرهای من چاپ شود.
وقتی این سفرنوشته ها زیاد شد، دوستان و اطرافیان پیشنهاد کردند که این مجموعه را تبدیل به کتاب کنم. راستش خودم خیلی خوش بین نبودم و فکر نمی کردم این گزارش هایی را که نوشته ام برای خوانندگان جذابیت داشته باشد. با خودم می گفتم خب این ها قبلا در نشریات چاپ شده، یک مقداری هم تنبلی مانع کار می شد که آن ها را برای چاپ در قالب یک کتاب جمع آوری کنم و دوباره بخوانم. اما در مجموع مجاب شدم که آن ها را در اولین کتاب مجموعه سفرنامه هایم با عنوان «مارک و پلو» چاپ کنم.

موفقیت بالایی هم داشت.

بله، استقبال خوانندگان از این کتاب آنقدر زیاد شد که بعد از آن تصمیم گرفتم برای نوشتن سفرنامه، سفر بروم. یعنی به این فکر کردم، وقتی سفر می روم به جاهایی بروم که بتوانم راجع به آن ها بنویسم. این تصمیم منجر شد به کتاب «مارک دوپلو». بعد از آن احساس کردم مجموعه سفرهایی را که به کشورهای مختلف رفته ام، تکمله هایی لازم دارد یا کشورهایی را رفته بودم که پتانسیل یک گزارش کامل را نداشت و مجموعه این جامانده ها را تبدیل کردم به کتاب برگ اضافی.
 
اما بعد از این تصمیم گرفتم به سفرهایی بروم یا کشورهایی را برای سفر انتخاب کنم که آن ها قابلیت یک جلد کتاب را برای نوشتن داشته باشند. این باعث می شد هم فرصت بیشتری داشته باشم که با جزییات بیشتر راجع به آن ها بنویسم و هم بتوانم زمان بیشتری را در این کشورها بگذرانم. محصول کار شد کتاب آخرم، کتاب «سباستین» که اسفندماه منتشر شد و در عرض یک ماه به چاپ سوم رسیده است.
 
سباستین نیستم، ضابطیانم!

چرا سباستین؟ این اسم را بر چه اساسی انتخاب کردید؟


ماجرای سباستین را در کتاب توضیح داده ام. من در خانه ای ساکن شدم که صاحب خانه اصلا انگلیسی بلد نبود و اولین بار که پاسپورت مرا دید و فامیل مرا دید که «ضابطیان» است، خواند «سباستین»! این اسم خلاصه روی من ماند و تا پایان سفر هرچه تلاش کردم به او بگویم که من «ضابطیان» هستم نه «سباستین»، این خانم متوجه نشد و من از یک جایی به بعد تسلیم شدم و پذیرفتم که اسمم «سباستین» باشد. بعد از آن هم اتفاقات دیگری درباره این «سباستین» افتاد که در کتاب می شود دنبال کرد.

من سفرنامه های مختلفی را خوانده ام و پیش از انتشار اولین کتاب تو یعنی «مارک و پلو» ندیده بودم کسی چنین نگاهی به سفرنامه نویسی داشته باشد. یک نوع نگاه شوخ طبعانه، فانتزی و خوش باشانه. مقصودم این است جدیتی که در سفرنامه نویسی ها وجود داشت، اینجا کنار گذاشته شده بود. البته در سفرنامه های مختلف ایرانیان، سفرنامه نویس در مقاطعی ممکن است صحنه ای را هم به طنز روایت کند اما تو در نوشتن سفرنامه از همان ابتدا نگاه سرخوشانه را پیش گرفته ای و جلو می روی. یکی از دلایل استقبال خوانندگان هم شاید همین بود. چنین منظری در سفرنامه نویسی نداشتیم.

یک منتقدی یک بار درباره کتاب من چیزی نوشته بود که فکر می کنم نگاه درستی باشد. نوشته بود که این ها سفرنامه نیست، بازیگوشی های شخصی یک نفر در سفر است. من فکر می کنم این تعریف درستی باشد. این ها بازیگوشی های شخصی من است. حالا بسته به اینکه در چه سنی، در چه موقعیتی و در چه شرایط مالی و فکری اجتماعی رفتم آن کشور، این نگاه فرق دارد. بگذار طور دیگری تعریف کنم. چند شب پیش به یک مهمانی رفته بودم. شخصی در آن مهمانی بود که به همان سفری رفته بود که من ایام عید رفته بودم.
 
یعنی من عید رفته بودم ماکش و ایشان هم به آن کشور سفر کرده بودند. تمام مهمانی این فرد می گفت که فلان قصر را دیدی؟ فلان اثر تاریخی را دیدی؟ فلان موزه را رفتی؟ و من جوابم منفی بود که: «نه، نرفتم». تعجب کرد و پرسید: «پس تو رفته بودی آنجا چه کارکنی؟»
اتفاق من شخصا نظرم این است که خیلی علاقه ندارم به دیدن این جاها. من می روم سفر که به آدم ها نگاه کنم، آدم ها را کشف کنم، با آدم ها دوست شوم. اطلاعاتی را که دوستم در آن مهمانی ارائه می داد، در هر کتاب راهنمایی می توانی پیدا کنی. من مجموعه ای از کتاب های راهنما را درباره کشورهایی که رفته ام، دارم که همه این ها را می شود ترجمه و منتشر کرد. چه جذابیتی دارد؟

بعضی از مکان های بزرگ تاریخی جهان که سایت های شبیه سازی دارند، یعنی تو داخل که می شوی، دوربین سه بعدی تو را تبدیل می کند به اول شخص و انگار که دقیقا داری در آن موزه قدم می زنی. درواقع می خواهم بگویم آن مکان ها را از طریق سایت ها و اپلیکیشن ها هم می شود دنبال کرد.


بله. اپلیکیشن هایی را می شود معرفی کرد که تو تمام آنچه درباره یک کشور می شود دانست را بدانی. آنقدر هم جامع هستند که اگر فرد فقط می خواهد برای دیدن برخی مکان های تاریخی و توریستی برود، می تواند حتی نرود و فقط آن ها را بخواند. من دوست دارم بروم در کوچه پس کوچه ها گم شوم. راهم را گم بکنم.
 
از آدم ها راهم را بپرسم. آن ها راه را نشانم دهند. من مجموعه ای از دوستان در این سال ها پیدا کرده ام در کشورهای مختلف که به خاطر تنها بودنم در سفر آن ها را کشف کرده ام. با هم دوست شده ایم و دوستی مان ادامه پیدا کرده. در حالی که اگر من با یک تور بروم و خیلی لاکچری بخواهم این سفرها را برگزار کنم، هیچ کدام از این رابطه ها شکل نمی گیرد.
 
وقتی هم بخواهم بنویسم، نوشته ام تبدیل می شود به مجموعه ای از اطلاعاتی که در همه سایت ها هست و هر کسی می تواند برود آن ها را دقیق تر و بهتر در سایت ها بخواند. اما وقتی تو پا به یک سینما در یک روستای می گذاری یا به یک غذاخوری کثیف محلی در جایی پرت می روی، این است که به تو ماجرا می دهد.
 
عاشق این هستم که در سفر گم بشوم. چون گم شدن به آدم قصه می دهد و تو این قصه را توانی روایت کنی. گم شدن نوشته تو را دراماتیزه می کند. در صورتی که سفر عادی هیچ درامی تولید نمی کند. چرا مردم کتاب هایم را دوست دارند؟ چون قصه دارد، روایت دارد و خودشان را درگیر آن ماجرا می کنند. یعنی می گویند ما احساس می کنیم خودمان کوله پشتی را برداشته ایم و به سفر رفته ایم.
دلیل دیگر هم این است که مردم این شکل سفر را خیلی تجربه نکرده اند. ایرانی ها  کلا آدم هایی هستند که سفر را سخت می گیرند. نگاه شان به سفر خیلی تجملاتی و تشریفاتی و لاکچری است. در صورتی که حالا کتاب کسی را می خوانند که راوی کوله پشتی اش را برداشته، ممکن است یک شب برود در یک هتل پنج ستاره، یک شب هم ممکن است در یک مسافرخانه ای بخوابد که روی تخت آن حتی جا برای یک نفر هم نباشد.
 
سباستین نیستم، ضابطیانم!

نگاه کلی درباره سفر در اکثریت مردم به این شکل است که من مدتی را در شهر خودم کار کرده ام، پول درآورده ام یا حقوقم را پس انداز کرده ام و حالا می خواهم بروم مدتی خوش بگذرانم. درواقع تعریف سفر در اغلب مردم «خوش گذرانی» است در حالی که بسیاری از بزرگان و قدما از سفر به عنوان خوش گذرانی یاد نکرده اند.

 
درست است که آن روزگار امکانات امروز وجود نداشته اما من هنوز هم شخصا اعتقاد دارم اگر در سفر صرفا به دنبال خوش گذرانی باشی، چیزی عایدت نمی شود. سفر هنوز هم برای من معنای پختگی دارد و این پختگی با تجملاتی که می گویی جمع نمی آید. یعنی قرار است بروم چیزی را در سفر پیدا کنم و برای این یافتن ممکن است هزینه ایی هم بدهم؛ یعنی یک سری سختی ها و مخاطراتی را هم به جان بخرم.
حتی ممکن است هزینه های مادی بیشتری را هم متقبل بشوی. ببین، من گاهی کشورهایی را می روم که چون کمی پرت و دورافتاده هستند، هزینه بیشتری برایم دارد تا اینکه قرار باشد به یک کشوری شیک با تجملاتی که گفتیم سفر کنم. اصلا دیگر این نوع سفر مرا ارضا نمی کند. یعنی دوست دارم جایی بروم که یک شکل دیگری از زندگی را ببینم و شکل دیگری از انسان ها را به من نشان بدهد. مجموعه روایت این ها هم هست که احساس می کنم برای مردم جذاب است.

درباره درام صحبت کردی. می خواهم بدانم چقدر تخیل را در سفرنامه نویسی ها وارد می کنی؟ چون سفرنامه نویسی به شکل اصولی و ژانری آن، باید فارغ از تخیلات باشد. درواقع روایت مشاهدات است و تجربیاتی که مبتنی بر آن مشاهدات هستند.


بگذار برای پاسخ به این سوال، کمی برگردم عقب تر. در واقع می خواهم بگویم من چطور سفرنامه ام را می نویسم. ببین، من هیچ وقت در سفر نمی نویسم. نهایتا این است که یادداشت های کوچکی بردارم یا عکاسی کنم. چون عکاسی یکی از علاقه مندی هایم است و بعدا می تواند رفرنس خوبی برای یادآوری آنچه در سفر دیدم باشد. وقتی هم از سفر برمی گردم بلافاصله شروع نمی کنم بلکه شروع می کنم به تعریف کردن بخش های مختلف سفرم برای دوستان مختلفم.
در جریان این تعریف کردن ها، من می فهمم که از چندین ماجرایی که تعریف کردم، کدام شان برای دیگران جذاب است. چون الزاما چیزی که برای من جذاب بوده ممکن است برای دیگران جذابیت نداشته باشد. وقتی بفهمم چه چیزهایی جذاب است، اتفاقات غیرجذاب را کنار می گذارم. بعد می آیم روی اتفاقات جذاب به لحاظ دراماتیک کار می کنم. یعنی چه؟ یعنی بدون اینکه استناد آن ها را از بین ببرم، می آیم این ها را برای آدم های دیگری تعریف می کنم.
 
وقتی که بارها و بارها تعریف کردی و نقاط عطفش را پیدا کردی، بعد کافی است که تو توانایی نوشتن داشته باشی. بعد که می نویسی می بینی این نوشته با استقبال مواجه شد. چرا؟ چون قبل از این حسابش را پش داده. یک چیزهایی که در اندازه ای ممکن است تغییر بدهم که بدانم در اصالت ماجرا آسیبی وارد نمی کند.
 
مثلا فرض کنم بخواهم یک شخصیتی را توصیف کنم، اگر فکر کنم که بگویم پیراهنش به جای اینکه آبی بود، قرمز است و این جا به جایی به لحاظ تصویری بیشتر در ذهن خواننده می نشیند و در اصل ماجرا تغییری ایجاد نمی کند، من این تغییر را می دهم. ولی تا حالاهیچ وقت نشده است که ماجرایی را بخواهم در کتاب هایم بیافرینم. برای خودم خیلی مهم است آنچه را که تجربه کردم منتقل کنم نه چیزی بیش از آن.
 
سباستین نیستم، ضابطیانم!

راستی کانال تلگرامی سفرهایت هم خیلی گرفته بود. کلی آدم در سفرنامه ها، عکس ها و فیلم هایت را دنبال می کردند.


بله. تجربه واقعی جالبی بود در همین سفرم به مراکش که در عید نوروز انجام شد. من در طول روز چندین و چند بار ویدئو می گذاشتم که خیلی مورد استقبال قرار گرفت. تا جایی که من می توانم ادعا کنم بزرگ ترین تور نوروزی را امسال برگزار کردم. چون لحظه به لحظه مردم همراهم می آمدند و در صفحه اینستاگرامم  اظهار نظر می کردند.
 
می گفتند فلان جا برو، فلان کار را بکن، آنجا که رفتی چه اتفاقی افتاد، آن غذایی که خوردی خوب بود یا بد بود و… درواقع رابطه دوطرفه ای بین من و مخاطبان شکل گرفت که برای خود من خیلی جذاب بود. این هم محصول تکنولوژی است و دستش را می بوسم! همین چهار سال پیش من باید کلی تجهیزات و سیم و لپ تاپ و چه و چه بر می داشتم می بردم تا بتوانم یک عکس در فیس بوکم آپلود کنم. ولی الان در لحظه می توانم به صورت زنده در کافه بنشینم و برای مردم نشان بدهم کجا هستم و جایی را که نشسته ام برای شان توصیف کنم.

اعضای کانالت به چند نفر رسید در این مدت؟


ده هزار نفر. یعنی چند هزار نفر در یک سفر با تو همراه می شوند و این خیلی لذت بخش است. الان وقتی در خیابان می روم. ناگهانی می بینی یک نفر مرا در خیابان می بیند و درباره سفرم در مراکش می پرسد. مثلا اینکه فلان جا رفتی چه شد و چه نشد و… می خواهم بگویم ارتباط با مخاطب اینقدر بی واسطه و سریع شده که دیگر حتی نیازی نیست بنویسم و منتظر بمانم که کتابم کی چاپ می شود.

آخرین حرف درباره حضور دوباره ات در تلویزیون است.


به هر حال تلویزیون خانه من است. من درس این کار را خوانده ام، سال ها کار کرده ام و بالاخره هر کسی منتظر است که روزی دوباره به خانه اش برگردد. همیشه ممنوعیت های تلویزیون حاصل اعمال سلیقه هاست. مثلا یک آدمی از تو خوشش می آید، یک آدمی از تو بدش می آید و همین ها به سادگی در ادامه همکاری ات تاثیر می گذارد. الان در شرایطی هستم که آدم هایی که آنجا هستند از من خوش شان نمی آید. خب نیاید! مهم نیست! من صبر می کنم تا آن ها بروند. چون آن ها می روند و این منم که می مانم.

زمانی که در رادیو کار می کردم، یکی از دوستانم همین را گفت. گفت این مدیرها هستند که عوض می شوند، در حالی که برنامه سازی که کارش را بلد است همیشه می ماند.


قبول دارم. همه مدیران نیاز دارند به آدم هایی که بالاخره کاربلد باشند. آخر سر هم می آیند سراغ همین آدم ها. من هم عجله ای ندارم. منتظر می مانم که دوره میز این آقایان تمام شود، بروند. آدم هایی که می آیند ان شاءالله آدم های خردمندتری خواهندبود. چون تو با آدم های خردمندتر، حتی اگر همکفر هم نباشی، لااقل می توانی کارکنی.
 
ولی با آدمی که تصمیماتش مبتنی بر کینه است و مبتنی بر نظرات شخصی، راه بحث را می بندد و اصلا ترجیح می دهم که خودم با آن ها کار نکنم. ولی ان شاءالله بهتر می شود، آدم های خردمندتری سر کار می آیند و من دوباره در تلویزیون کار می کنم. مگر می شود آدم از خانه خودش قهر کند؟

برترینها


  • دیدگاه‌ها خاموش
  • 122948 بازدید
robotblog
Load: 2660
2٫09736 queries in 2٫097 seconds.