جمعه, ۱۱ فروردین ۱۳۹۶

داستان موسی و بد ترین بنده خدا,داستان خواندنی و کوتاه

روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.

داستان موسی و بد ترین بنده خدا,روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.

حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت. پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند.

پس از بازگشت، رو به درگا خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش، عرضه داشت: بار الها ، حل می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: آخر شب به در ورودی شهر برو. آخرین نفری که وارد شهر شود، او بهترین بنده ی من است.

دید آخرین نفری که از در شهر وارد شد، همان پدر و فرزندش است!
رو به درگاه خداوند، با تعجب و درماندگی عرضه داشت: خداوندا!
چگونه ممکن است که بد ترین و بهترین بنده ات یک نفر باشد!؟

ای موسی، این بنده که صبح هنگام میخواست با فرزندش از در خارج شود، بدترین بنده ی من بود.
اما… هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد،
از پدرش پرسید:بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟

داستان موسی و بد ترین بنده خدا,داستان خواندنی و کوتاه

پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد،
اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:فرزندم.
گناهان پدرت از آسمان ها نیز بزرگ تر است.

پدر که دیگر طاقتش تمام شده بود،
به ناگاه بغضش ترکید و گفت:عزیزم ، مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست،
بزرگتر و عظیم تر است.

نیک صالحی


  • Comments Off
  • 24319 بازدید
Load: 1174
0٫61886 queries in 0٫618 seconds.