جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷

داستان زهر و عسل

روزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت..

داستان زهر و عسل ,روزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت

شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد واستادش رفت.

شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت.

داستان زهر و عسل

و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت.

خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید : چرا خوابیده ای؟

نیک صالحی


  • دیدگاه‌ها خاموش
  • 14995 بازدید
robotblog
Load: 2575
1٫69337 queries in 1٫693 seconds.